![]() |
![]() |
|
|
سلام به همه... به قول حمید مصدق : زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم دل دادم و شعر عشق انشا کردم نی نی غلطم- کجا سرودم شعری؟؟؟ تو شعر سرودی....ومن امضا کردم! این شعر تقدیم به همه ی عاشقهای که روز میلاد معشوق تنهای تنها ، با یه کیک کوچولو رد عشق و از صورتشون با پشت دست پاک میکنن و زیر اب میگن..عزیزم تولدت مبارک!! شب به یاد آوردن اندوه است شب دیدن خند های تو - از پشت پنجره ی اشکهای من شبی که در آن نگاه تو مرا جا خواهد گذاشت!! و پشت دلواپسی ها.... زیبا یهای تو جاودانه میشود. تو میمانی تو میشنوی تو می بینی و من بی پروا میگریم! امشب برایم محترمانه عشق را تشیع میکنند بر شانه های لرزان تردیدهای تو... امشب چون گذشته هدیه هایم را پس میدهی. و من پشت پنجره هزار سال پیر میشوم امشب شب میلاد توست... ****** با خود میگفتم: همای سعادت کی بر بام خانه ام می نشیند؟؟ به یاد آوردم...... اصلا خانه ای ندارم.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/10ساعت 8:33 توسط نیاز |
|
|
گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند !!
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم .. بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ... با تمام وجود خواستمش ... غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ... بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ... بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ... شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ... شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند .... و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد . شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ... سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند .. براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ... ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد .... هنوزهم اميدوارم ... او مي رود تا با ديگري برود و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم ..... چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/10ساعت 8:24 توسط نیاز |
|
|
گلبرگی از زندگی انسان ...
این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست
تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست وقت هم که نیست من می مانم و کاغذ های بی خط و ذهنی خط خطی کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود و من را لابه لای صفحه های سفید , شبیه یک ساندویچ , می پیچاند و می گذاشت توی یخچال خاطرات
کسی که اینقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتی بهتر از این هم , نتیجه اش نخواهد بود به گمان ... ! گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدم ها
همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری ! باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمی دهند
انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند و در کویر خشک خاطرات فراموش شده ,
برای همیشه مدفون شوند , گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند و زود , در حرارت غرور کویر , مبدل به خاری گزنده می شود
و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند به سوی آسمان
آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست ولی کاش می فهمیدیم که تنهایی ... نمی شود .
زندگی برای من شبیه یک بازی گل یا پوچه
درون یک دستم , تمام پوچی های زندگی ام و درون دست دیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگی خودم در این بازی وقتی برنده ام که , خودم
دستی که درون آن گل است را , پیشکش کسی کنم که روبروی من , به انتظار , ایستاده است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/10ساعت 8:21 توسط نیاز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
فقط و فقط بخاطر یه نفر و دوستان گلم
|
| پیوندها |
|
آموزش كامپيوتر و موبايل وبلاگ دوستم محمد گروه نرم افزاري نيازي سافت وبلاگ دوستم سهراب (( شهر زيباي من انار )) دوستم علي آقا فانوس شكسته - دوستم حسن آقا عاشيانه عشق |
|
RSS
|